گفته بودمت که نگاه آفتاب ناپاک است.
چرا پرده ی پلکها را گشودی.؟
آخر تو زایده ی هم خوابی همین چشم هایی.!
تمامت شوق حضور است.
تو را چه به وهم بیداری.!
باشد...
کمی قرار بگیر.
باز هم خورشید خواهد رفت.
و باز هم فرصت عشق بازی.
می شنوی.؟
تو را می خوانند.
سيگاري هست.
فندك هم هست.
ذهن هم...!؟
نه.نه...!
نمي خواهمش.
نمي خواهمش٬ آن تل انبار پر ازخالي را...!
راحتم كن.
بگذار...!
بگذر...!
همين كما بس است.
جان نمي خواهم كه ببينمش.
تا که در ره خبری از ما دید طره ی غم را به پیشانی کشید
باز اخبار دلش بر ما گفت کاش مجنون ندهد رندی مفت
صحبت از خط دل یار چو بود در دمش آه دلم٬آه سرود
سرد بر دوش من و ناله به سوز که لب عشق ٬ چنینم افروز
بیش خواندم بانگ رؤيايي به كام تا رهيدم روح او ٬ آرام و رام
ناگهي از نفس يار شنيد سرخي روي٬ به "سرخي"هم كشيد
پس بزد اشك دل خويش به آب قدمش تيز بشد٬ اهره ي ناب
بر گرفت از سر خويش آسوده كه غم پيش٬ سرابي بوده
پس بشد سوي همان نغمه ي ساز رفت با صد قدح و غمزه ي ناز
تا بدو گشتم٬ كه اين آسان چه بود؟ نقل غم بر شاهدم آورد زود
كاشقان "وصله ي رسوا "مي كشند ني كه كام از دهن درررري چشند
طعنه ي لعل لبش ٬سوزه ي دود سايه اي داشت ٬ كه آن هم بربود
پس بماندم بر سر آن بي گذر تا كه رويم بر نيابند اي پسر
تو بدان كين شاهد ديوانه كوي نيست بي عشق٬ ندادندش روي
هر چند در آن هياهوي...
آواي شبنم هيچ بود.
هر چند تنها انعكاس آلاله ها بود.
هر چند همه وجودش همين بود.
آه............
اگر چه تو حتي سردي باران شدنش را هم نمي بيني.
اما باز هم........
هر سپيده دم آغازش تويي.