تبليغاتX
برتيبا
 

 

و تو که خیالم ، مانده در دام تو

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 22:52  توسط امير 

اگراز حالم پرسیدید...

خوب است.

اما شما باور نکنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 15:2  توسط امير 

 انگشتم بر کاغذ خم مانده.

ذهنم فقط خودش را بالا میاورد.

از فرط خیرگی تخم چشمانم به صفت تخم آذین شده اند.

رودر روی جنون  دیوانگیم را به رخ میکشم.

همه اش بیهودست.

اه ه ه ه ه...!

نمیرسد.

هیچ وقت.

نه نامه هایم به تو.

نه دستم به قاب عکست روی طاقچه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 17:25  توسط امير  | 

میشود گریخت.

از روسپیخانه ی چشمهات.

از هرزگی قامت گیسوت.

از تن فروشی لبهات.

از حیض نکبت بار خیرگیت.

از کثافت لمس تنت.

.

.

اما

از هجوم ناله های گریز...

  میشود گریخت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:46  توسط امير  | 

کنار آیینه و غریبه

در لحظه ی پیش کش نگاهت نشسته بودم.

خروشش از پشت عینکت هم پیدا بود.

ناگهان دستت پیش آمد.

دلم لرزید.

               مرا خواند؟

چرخیدم.

                   آه...

دستت در آغوش دستان غریبه بود.

به آینه برگشتم.

به بازی تصاویر تو...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 1:11  توسط امير  | 

سر  که از پنجره بیرون میاوری

چشمانت را می جویم.

 

سر  که میچرخانی

دلم گم میشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 23:1  توسط امير  | 

تنم به رعشه وا مانده.

تنها جرعه ی نفسم را هم برای گفتن تو فروخته ام.

نگاه؟

آنها را که خودت شکستی.!

اما...

هنوز سایه ی روشنت را حس میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 0:58  توسط امير  | 

او گفت: خدا مغز را برای ویترین آفرید.

و او گفت: و خدا را مغز برای ویترین.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 3:4  توسط امير  | 

همین حالا.

در جستجوی اشاره ی انگشتانت.

همان که تن زلال انعکاس را هم به لرزه می اندازد .

آشفته، دست بر گیسوان.

ترکهای کف برکه را خط به خط میخوانم.

همین حالا...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 21:9  توسط امير  | 

دستانم از فاصله کوتاه تر است.

از خودم هم کوتاهتر.

خودم  به تو نمیرسد.

پس چگونه دستانم ...؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 15:13  توسط امير  |