و تو که خیالم ، مانده در دام تو
خوب است.
اما شما باور نکنید.
ذهنم فقط خودش را بالا میاورد.
از فرط خیرگی تخم چشمانم به صفت تخم آذین شده اند.
رودر روی جنون دیوانگیم را به رخ میکشم.
همه اش بیهودست.
اه ه ه ه ه...!
نمیرسد.
هیچ وقت.
نه نامه هایم به تو.
نه دستم به قاب عکست روی طاقچه.
از روسپیخانه ی چشمهات.
از هرزگی قامت گیسوت.
از تن فروشی لبهات.
از حیض نکبت بار خیرگیت.
از کثافت لمس تنت.
.
.
اما
از هجوم ناله های گریز...
میشود گریخت.؟
در لحظه ی پیش کش نگاهت نشسته بودم.
خروشش از پشت عینکت هم پیدا بود.
ناگهان دستت پیش آمد.
دلم لرزید.
مرا خواند؟
چرخیدم.
آه...
دستت در آغوش دستان غریبه بود.
به آینه برگشتم.
به بازی تصاویر تو...
چشمانت را می جویم.
سر که میچرخانی
دلم گم میشود.
تنها جرعه ی نفسم را هم برای گفتن تو فروخته ام.
نگاه؟
آنها را که خودت شکستی.!
اما...
هنوز سایه ی روشنت را حس میکنم.
و او گفت: و خدا را مغز برای ویترین.
در جستجوی اشاره ی انگشتانت.
همان که تن زلال انعکاس را هم به لرزه می اندازد .
آشفته، دست بر گیسوان.
ترکهای کف برکه را خط به خط میخوانم.
همین حالا...
از خودم هم کوتاهتر.
خودم به تو نمیرسد.
پس چگونه دستانم ...؟